تبليغاتX
به نام خدایی که عشق را آفرید -
 
 
 
سلامی چو بوی خوش آشنایی 

نمی خواستم پا تو دنیات بذارم
پام رو قلبت باشه و بازم بگم دوست دارم
قصه همینجاست که دل تو، راز این شعرو نفهمید
با نگاهی پر حسرت به نوشته هام می خندید
فاصله ی ما، حس گنگ کوچ و درده
نمی خوای اینو بدونی؟ این جا هرچی برگه زرده
پاییز نوشته ی من، بهارو زندونی کرده
نمی خوام یه روز بفهمی دل من با تو چه کرده
از همون نگاه اول تا ته عشقتو خوندم
ساده بودی تو عزیزم ، من برات قصه می خوندم
تو بدون هرکی نفس شد، یه روزی نفس رو دزدید
زیر پاش شکست و له کرد،اونی که تو سینه لرزید
نفرت ادما ازهم این روزا خیلی زیاده
دل من جاده رو طی کرد با همین پای پیاده
اخر عاشقیامون همیشه پاییزو درده
یه عبور، یه خط کمرنگ، یادگاری روی سنگه
 
بعد یه عمر دلتنگی، چشمای خیس و غمگین
با یه بغل گلایه، میرم از روزگارت
غصه نخور، به جزمن هیچکس دلش از سنگ نیست
تو راست می گفتی انگار، چشمام با تو یه رنگ نیست
نمی دونم رفتن و به پای چی بذارم
بهونه ای ندارم که باز برات بیارم
می خوام برم از پیشت تا عادتت نباشم
نه ، نمی خوام با اشکام برات قفس بسازم
ساده بگم هنوزم چشمام به یادت خیسه
دستام پی بهونه برات شعر می نویسه
هنوز یه حس کهنه از تو برام می خونه
نم نم بارون دل و پیش تو می کشونه
حیف که دیگه فرصتی برای دل نمونده
فاصله انگار دیگه قصه مونو سوزونده
 
 دیدی دلم شکست؟

دیدی که این بلور درخشان عمر من
یک عمر بازیچه بود؟
دیدی چه بی صدا
دل پرارزوی من
از دست کودکی که ندانست قدر ان
افتاد برزمین
دیدی دلم شکست؟؟
 
همیشه سبز باشین
   
تقديم به هيچ کس...
تو روزی خواهی آمد...همراه با نسيم...همراه با پرستوی مهاجر...همراه با ريزش اولين قطرات باران...
تو روزی خواهی آمد...سوار بر بال نرم آرزوها...پس از تابيدن اولين اشعه آفتاب...و با خود دنيايی را خواهی آورد...
تو روزی خواهی آمد...و خاطراتی را زنده خواهی کرد که در پس خروارها خاک بوی تعفن گرفته اند...
تو روزی خواهی آمد...روزی خواهی آمد از سفری که سر آغازش ماجرای عشق بيگانه ای ديگر بود و فصل آخرش کوله باری از حسرت و پشيمانی...
تو روزی خواهی آمد...روزی که من ديگر هيچ چيز را به خاطر نخواهم آورد... روزی که ديگر نه چشمانم برقی خواهد داشت.. نه در قلبم رده پايی از عشق...
روزی که ديگر خيلی دير خواهد بود...
     


 
جاده را تا انتهاي كوچه بن بستي كه به تو مي رسيد طي كردم.
مي داني چقدر راه پيموده ام امروز؟!
............ ........
تا كي بايد اشك بريزم به پاي تنديسي كه نام تو بر آن است.
ديگر زنده نيستم بدون بغض
تو راز اين دل بستن كور را به كسي نگو
مي دانم همه مي دانند!
رد پاي شيدايي بر جاده قلبم به چشم مي خورد
بوي عطر بهار نارنج كه در كوچه مي پيچد
ترانه نياز را گل هاي سرخ زمزمه مي كنند
بهار كه مي آيد بوي آغوش تو در فضا مي پيچد
اقاقي ها بي تاب مي شوند هشتي از التهاب نفس هاي من و تو خاليست
بيا دزدانه باز هم به هم چشم بدوزيم.كسي چه مي داند!؟
بيا برويم و انار از شاخه همسايه بچينيم كسي چه مي داند؟من بوده ام يا تو
باز مي رويم و پشت علف هاي هرز باغچه براي هم قصيده عشق مي خوانيم
چرا نمي خواهي؟
چرا ديگر با من به مهماني نرگس ها نمي آيي؟
اينقدر به اين زمين لعنتي نچسب
دهانت بوي خاك مي گيرد!
چه مي شود شبي به دور از پچ پچ هاي مردم مرا باز
باران خطاب كني
............ .......
بارها شاخه را بي باد....پاييز را بي باران تماشا كرده ام....بارها با تو به پله هاي موج رفته ام...حالا دريا مارا تعطيل كرده
..........
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه انديشه ام انديشه فرداست
...........
دینا

   

|+| نوشته شده توسط دینا فاطمی در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386  |
 
 
بالا