نمی خواستم پا تو دنیات بذارم
پام رو قلبت باشه و بازم بگم دوست دارم
قصه همینجاست که دل تو، راز این شعرو نفهمید
با نگاهی پر حسرت به نوشته هام می خندید
فاصله ی ما، حس گنگ کوچ و درده
نمی خوای اینو بدونی؟ این جا هرچی برگه زرده
پاییز نوشته ی من، بهارو زندونی کرده
نمی خوام یه روز بفهمی دل من با تو چه کرده
از همون نگاه اول تا ته عشقتو خوندم
ساده بودی تو عزیزم ، من برات قصه می خوندم
تو بدون هرکی نفس شد، یه روزی نفس رو دزدید
زیر پاش شکست و له کرد،اونی که تو سینه لرزید
نفرت ادما ازهم این روزا خیلی زیاده
دل من جاده رو طی کرد با همین پای پیاده
اخر عاشقیامون همیشه پاییزو درده
یه عبور، یه خط کمرنگ، یادگاری روی سنگه
بعد یه عمر دلتنگی، چشمای خیس و غمگین
با یه بغل گلایه، میرم از روزگارت
غصه نخور، به جزمن هیچکس دلش از سنگ نیست
تو راست می گفتی انگار، چشمام با تو یه رنگ نیست
نمی دونم رفتن و به پای چی بذارم
بهونه ای ندارم که باز برات بیارم
می خوام برم از پیشت تا عادتت نباشم
نه ، نمی خوام با اشکام برات قفس بسازم
ساده بگم هنوزم چشمام به یادت خیسه
دستام پی بهونه برات شعر می نویسه
هنوز یه حس کهنه از تو برام می خونه
نم نم بارون دل و پیش تو می کشونه
حیف که دیگه فرصتی برای دل نمونده
فاصله انگار دیگه قصه مونو سوزونده
دیدی دلم شکست؟